دختر کوچولوی خودم
نی نی عزیزم. امروز صبح با بابایی رفته بودیم سونوگرافی. آخه می خواستیم بدونیم کوچولومون دختره یا پسر . اونقدر ذوق داشتیم که بعد از نماز صبح (ساعت 6 ) راه افتادیم . وقتی رسیدیم هنوز باز نشده بود. توی ماشین منتظر شدیم تا سونوگرافی باز شد. خلاصه ، وقتی می خواستم سونوگرافی کنم بابا جونی هم اومده بود تو تا تورو ببینه . اون موقع بود که فهمیدیم که خدا خیلی دوستمون داره، چون یه دختر به ما داده . همون چیزی که آرزوشو داشتیم . اما سعی می کردیم نگیم چون می ترسیدیم تو پسر باشی و غصه بخوری که ما دوستت نداریم. اما خدا رو شکر فینگیلی عزیز ما دختر نازنازیه. می دونی اولین نفری که بهش گفتم کی بود ؟ اولین نفر عمه جونیت بود . البته بابا جونیتم زودی به مادر زنش خبر داد. خلاصه اینکه ما خیلی خیلی خوشحالیم و برای دیدنت ثانیه شماری می کنیم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


دختر کوچولوی خودم
